نوعي تلفيق ميان انسانگرايي و تاريخنگاري اوليهٴ فلورانسي بهوسيلهٴ پوگو براتچوليني (حدود 1380ـ1459)، پديد آمد؛ او در وهلهٴ اول انسانگرا بود، ولي در سال 1453 به مقام مورخ فلورانس نايل شد و تاريخ زادگاهش را از پيدايش آن تا سال 1455 نوشت. البته از ديدگاه تاريخي اين يك سير قهقرايي بود.
يگانه مورخ غيرفلورانسي ايتاليا ميكله دا پياتزاي فرانسيسي بود كه تاريخ زادگاهش سيسيل را از سال 1337 تا 1361 نوشت.
3. فرانسه. با اينكه گروه فرانسوي بهصورت عجيبي كوچك است، بهتر است آن را به دو گروه شمالي و جنوبي تقسيم كنيم.
شمال فرانسه. ژان دو وِنِت كرملي تاريخ فرانسه را از سال 1340 تا 1368 نوشت، كه تفاوت فاحشي با
تاريخ كبير فرانسه (يا تاريخ سندني) دارد، زيرا تمايلات آن به شدت مردمي است. ژان دو وِنِت به لاتيني نوشت. كرملي ديگري به نام ژان گولن تاريخ اسپانياي
گونسالو دو هينوخوزا را از لاتيني به فرانسه ترجمه كرد.
ژان داردل فرانسيسي به آخرين شاه ارمني، لئون پنجم در تأليف تاريخ ارمنستان از زمان مسيح تا سال
1384 كمك كرد و اين يادآور تاريخ پيِر اول، شاه قبرس است كه اسكندريه را گرفت و گيوم دو ماشو (چهاردهم ـ 1) آنرا نوشته است.
كاردينال پيِر دالي (1350ـ1420)، در ابتدا عالم ديني و جهانشناس بود، ولي در اواخر عمرش رسالههايي براي ايجاد سازگاري ميان پيشگوييهاي نجومي، تاريخ و الٰهيات نوشت. او را ميتوان نظريهپرداز تاريخ شمرد، ولي عقايد تاريخي او بسيار ارتجاعي بود.
اگر فرواسار، يعني بزرگترين مورخ مسيحي عصر خويش را فرانسوي بدانيم، گزارش ما از تاريخ فرانسه رونق زيادي خواهد گرفت. شايد اين كار ميشد، ولي بهنظر ميرسد او را بايد ((بلژيكي)) شمرد. او متولد والنسين1 بود و در شيمه مرد. از لحاظ بيطرفي نسبت به فرانسه و انگلستان يك بلژيكي نمونه بود.
جنوب فرانسه. رمون كالمل دو ويوير، پزشك دربار آوينيون، رسالهاي در باب طاعون نوشت، كه از لحاظ تلاشش براي تخمين ميزان مرگومير در سالهاي 1348 و 1360 جالب است.
تخمينهاي او را بايد با تخمينهاي گي دو كولياك مقايسه كرد. اين دو تن ملاحظات تازهاي آوردند، ولي مدارك و روشهاي مردمشناسي در آن هنگام براي منظور آنان كاملاً نارسا بود.
برتران بواسه در دفتر يادداشت خود يكرشته رويدادهاي مربوط به دستگاه پاپ را در پرونس، بهويژه آرل از سال 1365 تا 1414 يادداشت كرده است. اين نمونهاي از اسناد جنبي